به نام او . . .
بزرگواران سلام
دوستان ديگه منتظر پست جديد نباشيد .
بدرود وب لاگ حضرت حافظ .
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت
باقــي هــمــه بــي حــاصـلي و بـي خبـري بود .
خدا نگهدارتون .
![]()
ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم ساليست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حاليست
مــردم ديــده ز لــطــف رخ او در رخ او
عکس خود ديد گمان برد که مشکين خاليست
میچکد شير هنوز از لب همچون شکرش
گر چه در شيوه گری هر مژهاش قتاليست
ای که انگشت نمايی به کرم در همه شهر
وه کـه در کـار غـريـبـان عـجــبت اهماليست
بـعـد از ايـنـم نـبـود شـابـه در جـوهـر فـرد
که دهان تو در اين نکته خوش استدلاليست
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نيت خير مگردان که مبـارک فـالـيـسـت
کــوه انــدوه فــراقــت بـه چـه حالت بکشد
حافظ خسته که از ناله تنش چون ناليست
![]()
مرا میبينی و هر دم زيادت میکنی دردم
تو را میبينم و ميلم زيادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است اين که بگذاری مرا بر خاک و بگريزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگويی برآوردم
شبی دل را به تاريکی ز زلفت باز میجستم
رخت میديدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبينم چه باک از خصم دم سردم
![]()
يـا رب ز تـو امروز عــطا مـي طـلـبم
هشياري و بخشش و عطا مي طلبم
مقبـولـي روزه و نماز و طاعات
از درگـــه لـطـفـت بـه دعـا مي طـلـبـم
يا رب چو در اين ماه تو را مهمانم
كـن دور ز خـشم و هم عذابت جانم
نزديكم كن به آنچه خوشنودي توست
تـوفـــيــق بــده بـــه خـوانـدن قــرآنــم
امروز به خويش ده پناهـم يـا رب
تا مغـفرت از درِ تـو خـواهـم يا رب
ده در صـف صالـحان قرارم امروز
ازبــاب كــرم بـخـش گـناهم امروز
يا رب من عصيان زده را خوار مكن
بــا قـهـر بـه كـيـفـرم گــرفـتـار مـكـن
كن دور ز من به لطف ، نار غضبت
هـر چـنـد كــه مـستـحـقـم آزار مــكـن
يا رب چو تو آرزوي مـشـتـاقـاني
كـن رحـمـت واسعـت مرا ارزاني
خـود بـاش دلـيـل راه مـن تا سايـم
در بــاب رضــا بـه درگـهـت پيشـاني
![]()
ديدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چـون بشـد دلـبـر و بـا يــار وفـادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگيخت
آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد
اشک من رنگ شفق يافت ز بیمهری يار
طالع بیشفقت بين که در اين کار چه کرد
بـرقـی از منـزل لـيـلی بدرخشيد سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقيا جـام مـیام ده که نگارنده غـيـب
نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن کـه پــرنـقـش زد ايـن دايـره مـيـنـايـی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يــــــار ديـريـنـه بـبـيــنـيـد کـه بـا يـــار چـه کرد
![]()
درد عشقی کشيدهام که مپرس
زهر هجری چشيدهام که مپرس
گشتهام در جهان و آخر کار
دلبری برگزيدهام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
میرود آب ديدهام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنيدهام که مپرس
سوی من لب چه میگزی که مگوی
لب لعلی گزيدهام که مپرس
بی تو در کلبه گدايی خويش
رنجهايی کشيدهام که مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامی رسيدهام که مپرس
![]()
![]()
![]()
مدعی خواست که آيد به تماشاگه راز
دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو میباش
صبر از اين بيش ندارم چه کنم تا کی و چند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گــر بــدي گـفـت حـسـودي و رفـيقـي رنجيد
گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خنده و گريه عشاق ز جايی دگر است
میسرايم به شب و وقت سحر میمويم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به داغ بندگی مردن بر اين در
به جان او که از ملک جهان به
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست
گفت ما را جلوه معشوق در اين کار داشت
![]()
اینم چند ابیات منتخبی .
دل دردمــند عــاشق ز مـحـبـت تـو خون شـد
نه كشي به تيغ هجرت نه به وصل ميرساني
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .
ســـخن عشق نــه آن است که آيـد بـه زبان
ساقيا می ده و کوتاه کن اين گفت و شنفت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست
گــفــت مـا را جـلـوه معشوق در اين کار داشت
ــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .
هر که شد محرم دل در حرم يار بماند
وان که ايـن کـار ندانست در انکار بماند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .
مردم در اين فراق و در آن پرده راه نيست
يــا هـسـت و پـرده دار نـشـانـم نـمـیدهـد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حريم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل اسـت
کسی آن آستان بوسد که جان در آستين دارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ
لب لعل و خط مشکين چو آنش هست و اينش هست
بــنـــازم دلـــبـــر خـــود را کــه حـسـنـش آن و ايـن دارد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است
بــر رخ او نــظــر از آيــــنـــه پـــاک انــداز
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفته بودي شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حدٌ بشد و ما نه دو ديديم و نه يك .
و بازم تفالي بر حافظ و يك غزل زيبا ، كه اين غزل ديونم كرده
زبان خامه ندارد سر بيان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
بــــــــــــــــــــه بـــــــــــــــــــه
دريغ مدت عمرم که بر اميد وصال
به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر میسودم
به راستان که نهادم بر آستان فراق
آه
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق
بـــــــــــــــــــه بــــــــــــــــــــه
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سيه باد و خان و مان فراق
رفيق خيل خياليم و همنشين شکيب
قرين آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شدهست
تنم وکيل قضا و دلم ضمان فراق
واي
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از يار
مدام خون جگر میخورم ز خوان فراق
فلک چو ديد سرم را اسير چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
به پای شوق گر اين ره به سر شدی حافظ
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق
پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود
مهرورزي تو با ما شهره آفاق بود
ياد باد آن صحبت شبها که با نوشين لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
پيش از اين کاين سقف سبز و طاق مينا برکشند
منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستي و مهر بر يک عهد و يک ميثاق بود
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود
حسن مه رويان مجلس گر چه دل ميبرد و دين
بحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود
بر در شاهم گدايي نکتهاي در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقي سيمين ساق بود
در شب قدر ار صبوحي کردهام عيبم مکن
سرخوش آمد يار و جامي بر کنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود