اي شهيد راحت بخواب كه ما تا آخرين نفس راهت را ادامه خواهيم داد، حتماًً مي پرسي، چگونه توان آن را دارم كه راهت را ادامه دهم؟ حتماً مي پرسي، چرا بعضي ها خون ما را پايمال مي كنند؟ و چرا بعضي ها با نام انقلاب و با لباس اسلام، خون ما را مي مكند؟ و چرا بعضي ها قدر انقلاب ما را نمي دانند، چرا كه بزرگترين هديه اين انقلاب، آزادي و امنيت براي ملت ايران است و حتماً مي خواهي با استناد به مضمون حديثي، به فريب خوردگان داخلي بفهماني كه ميفرمايند: مردم قدر دو چيز را نميدانند، يكي امنيت و ديگري سلامتي ست، اي پاره تنم، بدان كه ما هم آقائي داريم كه منتظر ظهورش هستيم و اين را در قلب پاكت جاي ده كه وقتي آقا پاي در ميدان بگذارد، اول انتقام خون جگر پاره اش، زهرا (س) را خواهد گرفت و بعد انتقام خون شما عزيزان را خواهد گرفت و آنهائي که با لباس اسلام، به اين انقلاب، بخصوص به خون پاك شما، خيانت كرده اند، گردن خواهد زد. بار پروردگارا ؛ بر حال فرشتگان غبطه مي خورم، كه هم اكنون براي شهيدان خدمت مي كنند، كاش در راه خودت، خدمتكاري بوديم، خاك زير پاي شهيدان، فقط اين را مي توانم به شهدا بگويم، كه اي شهيدان، اي جگر پاره ها؛ اين را بدانيد كه نه تنها ما و ملت ايران و بسيجيها و ارتشيها و سپاهيان و نه تنها فرشتگان و ملائك، بلكه پروردگارتان هم به شما عشق مي ورزد.
بگذريم، اي شهید، با دختران شيرين زبان و با پسر كوچولوهايتان چه ميكنيد؟ آيا از دوري آنها در غم و اندوهيد؟ ياد آن روزهاي قبل از جنگ كه آرزو ميكردي، اي كاش فرزند كوچكي داشتم كه او را نوازش ميكردم و به او محبت ميكردم، الان وقتي دختر كوچولويت در كوچه و خيابان، دختري را مي بيند كه دست بابا را گرفته و بابا هم به او محبت ميكند، از ته دل آه سوزناكي ميكشد و ميگويد:
(( کاش من هم بابا داشتم ))
عجب فاصله غمناكيست، ميان پدر و فرزند، ولي با اين حال، من احساس مي كنم كه شما خوشحاليد از اين بابت كه با نثار خون پاكتان، اسلام را خريديد و درختان انقلاب را آبياري كرديد.
آيا مي دانيد آن فرزندان كوچك شيرين زبانتان چه مي كنند؟ هميشه چشمان كوچكشان در راه است، وقتي درِ خانه به صدا در مي آيد، آنها پيش از همه به اميد اين كه در را باز مي كنند و در آغوش پرمحبت پدري فشرده ميشوند، دوان دوان، براي باز كردن در، مي شتابند ولي هميشه نااميد از آنجا برمي گردند، اما باز هم اميد بازگشت آن آغوش پرمحبت را دارند، چون آنها چند ساليست كه در روز پدر براي شما هديه ميخرند و از آنجائي كه نمي توانند به خودِ شما بدهند، پيش عكستان، در روي تاقچه مي گذارند، هديه هائي كه هنوز از كادو باز نشده اند، به اميد آنكه روزي، بابا آنها را باز خواهد كرد. مي خواهي برايت بگويم كه آنها براي شما چه هديه هائي مي خرند؟ روزي از يك دختر شهيد، پرسيدند؛ در روز پدر براي بابا چه هديه اي خريدي؟ گفت: رفتم بازار كه يك هديه قابل براي پدرم بخرم، ولي چيزي پيدا نكردم كه لیاقت بابا را داشته باشد، برگشتم خانه، در اتاقم فكر ميكردم كه چه هديه اي بخرم، اما باز هم چيزي به فكرم نرسيد بنابراين، رفتم و در جلوي عكسش ايستادم و با او صحبت كردم و به او گفتم: باباجان هرچه قدر فكر كردم و هر چه دنبال چيز پرارزش و قيمتي، گشتم تا براي شما هديه كنم، متاسفانه چيزي به فكرم نرسيد، در آن لحظه بود كه ناگهان احساس كردم، عكس بابا با من، لب به سخن مي گشايد، انگار به من مي گفت: دخترم، من هديه باصفاتري ميخواهم، و من هديه اي به پدرم دادم كه در دنيا باصفاتر از آن هديه اي وجود ندارد، و بعد از دختر شهيد پرسيدند: خوب چه چيزي هديه كردي كه لايق پدرت بود؟ برگشت و گفت:
(( قلب پر محبتم را با تمام وجود ، به بابام هدیه کردم ))
آيا مي دانيد كه اين هديه، بمانند هديه حضرت رقيه (س) به بابايش، حضرت سيدالشهدا (ع) هست، چون وقتي امام حسين (ع) براي آخرين بار از همه خداحافظي مي كرد، نمي توانست از دختر كوچكش حضرت رقيه (س)، جدا شود اما چون ديگر مجبور بود، مي بايد كه از او جدا مي شد ولي همچنان قلب پرمحبت دختر شيرين زبانش را پيش خود، نزد خدا برد و چه هديه اي باصفاتر از آن در دنيا، براي امام حسين(ع) وجود داشت و اين را بدانيد كه مطمئناً حرف دل اين فرزندان شهدا هم، همان حرف دل حضرت رقيه (س) به بابايش هست، و حال شما هم در مقابل اين هديه باارزش، جانتان را كه هديه باارزشتريست، به فرزندانتان و به ملت ايران هديه كرديد.
اي شهيدان، كاش ما هم مثل شما، پيش خدايمان پرواز ميكرديم و چنين هديه هائي را دريافت ميكرديم نميدانم گناهم چه بود كه نتوانستم در ميدان نبرد با شما باشم و با شما سفر كنم، حتماً چون سنم كوچك بود نتوانستم، ولي اين كه گناه بزرگي نيست، خلاصه وقتي دلم مي گيرد به جاي جاي پايتان نظاره ميكنم و در شلمچه، طلائيه، چزابه، فكه و در تمام مناطق جنگي، شما را ياد ميكنم، وقتي شلمچه مي روم، خاطراتي را كه از عملياتها شنيده ام، در دل زنده مي دارم، آن خاطرات تلخي كه گويند، خون شهيدان، همانند چشمه اي روان بود، الان خاك آنجا بوي شما را ميدهد، بوي پيراهن يوسف، عجب بوي خوشيست، خداي را شاكرم كه حداقل لياقت آن را داده كه بوي شما را احساس كنم، الان بعد از چند سال كه جنگ تمام شده، در آنجا هنگام اذان، صداي مؤذن جبهه در گوشها لانه مي كند. يكي از بچه هاي گروه تفحص تعريف مي كرد كه ما در يكي از مناطق جنگي، دنبال جسد شهيدان از زير خاكها بوديم، چند روزي كه ما در آنجا بوديم، هنگام اذان، صداي مؤذن غريبي از يك مكان مشخصي به گوش مي رسيد و چون هيچكدام از بچه هاي ما اينگونه اذان نمي گفتند، ما نسبت به اين صدا، كنجكاو شديم و چند روز بعد از همان مكان، پيكر مطهر مؤذن جبهه را از زير خاك، بيرون كشيديم.
خدايا سكوت، مزار شهدا را فرا گرفته بود، كسي در آنجا نبود، ناگهان صداي گريه سوزناكي، سكوت را شكست، جلوتر رفتم و شاهد صحنه اي شدم كه روحم را برآشفت، صحنه اي كه، از چاه چشمانم آبها بيرون كشيد، ديدم دختر شهيدي را، كه سرِمزار بابا نشسته و گريه مي كند، ديدم، كارنامه اش را روي قبر بابا گذاشته و گريه كنان مي گويد؛ بابا جان در مدرسه معلم ميگويد كه، كارنامه ات را بايد پدرت امضا كند، ولي من نميتوانم به آنها بگويم كه، بابا ندارم، چون مي ترسم رگهاي قلبم از بي صبري پاره شوند، بابا جان من در مدرسه، به دوستان همسن و سال خودم، حسادت ميكنم، ميداني چرا؟ چون آنها بابا دارند و از آب محبت پدري سيرابند، خلاصه چون همه بچه ها، كارنامه شان امضا شده بود، به من آخرين مهلت را داده اند تا شما آن را امضا كنيد و الان اگر كارنامه ام را امضا نكني با چه روئي به مدرسه برگردم و بگويم، بابايم امضا نكرد، در آن هنگام بود كه از شدت ناراحتي بيهوش شده و بر روي قبر بابا مي افتد و بعد از مدتي، چشمانش را باز مي كند و به كارنامه امضا شده توسط بابا، نظاره مي كند. گویند در زیر کارنامه به رنگ خون، نوشته شده بود که : خانم معلم من از دخترم راضی هستم. آري او دختر شهيد صالحي (زهرا) بود که بابای شهیدش، نمی توانست ناراحتی دخترش را تحمل کند، همچنان که نتوانستند ناراحتی ملت ایران را تحمل کنند. يكي از مراجع بزرگ ديني مي فرمود: من همان امضاء كارنامه را با 60 امضاء دوران زندگي شهيد صالحي مطابقت دادم و ايمان آوردم كه امضاء خود شهيد است.
وقتي به بسيجي ها خبر ميدهند كه دو روز ديگر، شب عمليات است، هركس به عشق شهادت، شبها هنگام خواندن نماز شب و در راز و نياز با يگانه معشوقشان، از او ميخواهند كه شهادت را به آنها، نصيب فرمايد، پدر و مادر، و همسر و فرزندانش را به خدا مي سپارند و نميدانند، آيا از اين عمليات به سلامت برميگردند يا نه، از طرفي، خونشان را در پياله هاي اسلام مي ريزند، فقط لازم است، آن را دشمن بر زمين بريزد.
کاش در خلوتم امشب تو فقط بودی و من
آگه از این دل پُر تَب تو فقط بودی و من
کاش حتی دو مَلَک را زِبَرم می بردی
در حرم خانه ام امشب تو فقط بودی و من
کاش هنگام دعا ، لب زمیان برمی خواست
بی میانجیگری لب ، تو فقط بودی و من
فاش گویم غم دل ، کاش ، خدایا دائم
من بُدم ، از تو لبالب ، تو فقط بودی و من
قبل از عمليات از تمام دنيا خداحافظي مي كنند و به قبرهائيكه براي خواندن نمازشب، براي خودشان كنده بودند، نگاه ميكنند و ميگويند: خدايا، باز هم خواندن نماز شب و خلوت كردن با تو، دراين قبرها، برايم نصيب ميشود يا نه؟ خدايا تا حال هر چه نمازشب خوانده ام از من قبول فرما، الهي، گر يه هايم، اشكهاي خون آلودم را در راه خودت قرباني كردم و هم اكنون،ديگر وقت آن رسيده ، خودم را كه ناقابلترين بنده ات هستم ، در راهت و در راه عشق به اسلام و قرآن ، هديه كنم اي شهيد ؛ بر آن عبادات و اطاعات و خشوعها و خضوعهايت ،بخصوص بر آن ولايت پذيريت ، غبطه ميخورم ، و بر همين اساس بود كه فرمودند:
يا ايتها النفس المطمئنهً إرجعي إلي ربكِ راضيهً مرضيهً
فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي
ما به شما، شهداي جان بر كف، افتخار مي كنيم كه با فداي جان خود استقلال ، آزادي و جمهوري اسلامي را به ارمغان آورديد و امام و ملت خود را سربلند كرديد ، شما شهيدان ، تمام آرزوهايتان را زير پا گذاشتيد ، تا ما به آرزوهايمان برسيم ، اكنون شهيداني همچون باكريها و تجلائيها ، جان خود را دادند تا ما راحت بتوانيم ، سنگ اسلام و قرآن را بر سينه بزنيم و به آن افتخار كنيم ، لذا ، ايثار و فداكاريهاي اين شهيدان ، دست دشمن را از سرِ اين ملت و مملكت كوتاه كرد .
خدايا عجب بندگان لايقي داري ، عجب قرباني هاي باارزشي داري ، نميدانم اين افتخار شهادت فقط براي آنها بود، چه مي شود روزي ما هم لياقت آن را داشته باشيم ، ما هم به اميد آن زنده ايم كه شنيده ايم گويند :
(( راه و رسم شهادت ، كور شدني نيست ))
چه كنم كه ديگر توان نوشتن و ادامه دادن را ندارم ، خدايا من كه لياقت توصيف شهيدان را ندارم ، از كجا لياقت شهادت را داشته باشم ، مگر اينكه روزي ، به ما عاشقان ، لطفی کرده و با گوشه چشمي نظاره كني و خود ، ما را به فيض شهادت نائل آوري. إن شاء الله (( خدايا آن روز كي خواهد رسيد ؟))
نويسنده : از عاشقان شهادت
+
زمان نگارش
87/04/03 ساعت 23:1 نگارنده .: m o h a m m a d a m i n :.
|